هفته ی پیش رضوان آلرژی پیدا کرده بود و بخاطر سرفه های شدید چند بار بردیمش
بیمارستان.خیلی ناراحت بودم و حسابی اعصابم بهم ریخته بودو میتر سیدم چون
وقتی سرفه میگرفتش نمیتونست نفس بکشه و فشارش هم میافتاد.یروز که
بردیمش اورژانس به دکترش گفتم: میشه امشب بمونه اینجا من خیالم
راحتتره؟گفت بله .امااینقد مریضای جورواجور اومد اونجا که پشیمون شدم
از حرفم و خودشم طفلی با اون حالش دلش واسه اونا میسوخت و حاضر
نشد یه ساعتم بعد تموم شدن سرمش اونجا بمونه.اینقد مریضای جور واجور
آوردن اونجا که خودمونم مریض شدیم.به یه نفر ماشین زده بودو فرار کرده بود.
یه نفرو سگ گرفته بود! یکی پاش شکسته بود.یه پیرمرده تنگ نفس
میشد و بدترین صحنه یه نفر بود که دوتا دستاش رفته بود تو قیر داغ ،پسرشم
رفته بود موقع شستشوی دست باباهه اونجا وایستاده بود که دچار شوک عصبی
شد و دستاش کج شده بودو تکون نمیخورد.خلاصه ترجیح دادیم که رضوانو ببریم
خونه !و کلی هم خدا رو شکر کردیم واسه سلامتیمون و اینکه حال رضوان
اونقدرام بد نیست.میگم پرستاری هم خیلی سخته و هم خیلی دل میخواد...

