تبليغاتX
دنیای زیبای من
 

هفته ی پیش رضوان آلرژی پیدا کرده بود و بخاطر سرفه های شدید چند بار بردیمش

بیمارستان.خیلی ناراحت بودم و حسابی اعصابم بهم ریخته بودو میتر سیدم چون

وقتی سرفه میگرفتش نمیتونست نفس بکشه و فشارش هم میافتاد.یروز که

بردیمش اورژانس به دکترش گفتم: میشه امشب بمونه اینجا من خیالم

راحتتره؟گفت بله .امااینقد مریضای جورواجور اومد اونجا که پشیمون شدم

از حرفم و خودشم طفلی  با اون حالش دلش واسه اونا میسوخت و حاضر

نشد یه ساعتم بعد تموم شدن سرمش اونجا بمونه.اینقد مریضای جور واجور

 آوردن اونجا که خودمونم مریض شدیم.به یه نفر ماشین زده بودو فرار کرده بود.

یه  نفرو سگ گرفته بود! یکی پاش شکسته بود.یه پیرمرده تنگ نفس

 میشد و بدترین صحنه یه نفر بود که دوتا دستاش رفته بود تو قیر داغ ،پسرشم

رفته بود موقع شستشوی دست باباهه اونجا وایستاده بود که دچار شوک عصبی

 شد و دستاش کج شده بودو تکون نمیخورد.خلاصه ترجیح دادیم که رضوانو ببریم

خونه !و کلی هم خدا رو شکر کردیم واسه سلامتیمون و اینکه حال رضوان

 اونقدرام بد نیست.میگم پرستاری هم خیلی سخته و هم خیلی دل میخواد...

+ نوشته شده توسط مریم در دوشنبه بیست و سوم آذر 1388 و ساعت 19:56 |
 

من اصولا تو فعالیتهای روزمره حواس پرتم.و یه وقتایی یه کارایی میکنم که همه متحیر میمونند

جدیدترینشون که همین امروز عصر بود باعث شد تا چند تاشونو ذکر کنم.شما فکر می کنید من دارم دچار آلزایمر میشم؟

عصر از دانشگاه اومدم رفتم دفتر یکی از دوستام تا مشکلی که واسه کامپیوترم پیش اومده بود رو  حل

 کنه .از اونجا اومدم بیرون گفتم بزار از سوپریه کناریشون یه کم خرید کنم،به آقاهه گفتم یه لیمونادم

بیارین واسم .گفت گرمه گفتم مهم نیست.وقتی آوردش قیمتشو گفت دیدم دقیقا دو برابر سوپری محله ی خودمونه(حالا شاید فرق داشتند)گفتم نه آقا نمیبرم مرسی.رتم عقب ماشین نایلون خریدمو بزارم دیدم فروشندهه صدام زد :خانوم نوشابه رو بردین؟نیگاه کردم دیدم دستمه!!!!!!!!!!!

*****************

اوایل ترم قبل یکی از دوستام گفت شمارتو میدی بهم گفتم آره بده خودم بزنم تو گوشیت.شمارمو واسش سیو کردم وبکبارم چکش کردم!بعد یه مدت دوستم گفت زنگ زدم موبایلت شوهرت ورداشته؟

من:نه بابا اصلا تلفن منو جواب نمیده

شادی:چرا اتفاقا گفت مغازه ام

من:دیگه عمراْ ببره مغازه!

شادی چرا صداشم پیر بود چرا؟

من:بده ببینم شماره رو اشتباه گرفتی لابد؟

من: شماره ی بابام رو داده بودم!!!!!!!!!!!!چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

*****************

امتحانای اخر ترم از دانشگاه با یکی از بچه ها را افتادم سمت خونه ،اومدم تا یه میدون پایینتر وایستادم

ماشین بگیرم یادم افتاد ماشینو گذاشتم جلو دانشگاه!!!!!!!!!!!!!

*****************

شام مهمون داداشم بودیم ،با عجله حاضر شدم برم کمک خانومش .داشتم میرفتم که دیدم رضوان چشماش گرد شده!من:چیه؟

اون:مامان چرا دوتا مانتو پوشیدی رو هم؟

من:

****************

عروسی خواهرم ، من:بچه ها نمیدونم چرا هر چی روغن میریزم تو سرخ کن پر نمیشه؟

اونا: آخه مخزن روغنشو نذاشتی!!!!!!!!!!

و روغن از کف آشپزخونه راه گرفته بود

***************

حالا چجوری درس ارو یاد میگیرم خودمم در عجبم.!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده توسط مریم در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388 و ساعت 23:21 |
 

یه اخلاق بد دارم اینه که اگه ویرم بگیره یه کاریو انجام بدم

باید همون موقع انجام بشه حالا بهر قیمتی که شده!

چند نمونشو بگم:

مثلا موقع امتحانا وقتمم خیلی کمه یهو میزنه بسرم خونه رو تمیز

کنم و حسابی بشورو بساب راه میندازم تا چند ساعت بیشتر برام وقت نمیمونه که بخونم.یا میزنه به سرم برم خرید!

حالا امروزم رفتم بیمارستان تا ظهر موندم و ساعت ۱۲ رسیدم

خونه و باید سریع ناهار میخوردم و یه کم زبان میخوندم که بعداظهر

کلاس داشتم.همین که رسیدم خونه دیدم ماشینم بی نهایت کثیفه

و روزهاست منتظرم که همسر عزیزم ببرتش کارواش.بردمش تو حیاط و دقیقا یک ساعت شستمش .حالا خودم میدونم که داره وقت میگذره

و باید حتما زبانرو بخونم.آخه همکلاسی هام میدونند بینمون با این استاده کل کل افتاده و باید همیشه اماده برم تو کلاس که هر جور

شده ازم میپرسه ولی وقت نکردم بخونم...

ولی خدایی ماشینه برق میزد

+ نوشته شده توسط مریم در یکشنبه سوم آبان 1388 و ساعت 20:9 |
امروز برادرزاده ی عزیزو جیگر و خوشگلم متولد شد.

وقتی دیدمش داشتم از خوشحالی بال در میاوردم.نااااااااااازی همین

که پرستار دادش بهم داشت دستشو میخورد !خیلی گشنش بود طفلی.

 

+ نوشته شده توسط مریم در یکشنبه سوم آبان 1388 و ساعت 19:50 |

 

میگم من قبل از اینکه برم سراغ درس و مدرسه و دانشگاه چقدر بیکار بودم.

این چند سال که تابستونم چند واحد میگرفتم و مشغول بودم ولی امسال تابستون همش

تو نت بودم.تو این چند هفته ی اخیر حسابی کارام بهم گره خورده بود.کارهای مخصوص پاییز،

شروع دانشگاه،علی هم که امسال رفته راهنمایی و سرویسش عوض شده باید اونم

میرسوندم مدرسه،...

دیروز سر کلاس بودم که گوشیم زنگ خورد.با اینکه استاد شاکی شد ولی باید جواب میدادم

علی بودگفت :مامان میخواستم بدونم کی میای خونه؟ 

 گفتم علی جان من سر کلاس بودم .گفت ببخشید مامان خداحافظ!چون بهشون گفتم هر وقت کار واجب داشتید بهم زنگ بزنید و حتی وقتی اصرار کردم نگفت چیکار داره طبق شناختی که از خودم داشتم باید کلی نگران میشدمو دلشوره میگرفتم ولی اونروز اصلا نگران نشدم و دوباره رفتم سر کلاس!

عصر که رسیدم خونه علی گفت مامان خوابم میاد من میرم بخوابم فهمیدم که دسته گل به اب داده.  رفته بود تو کوچه و پنبه الکلی کرده و آتیش زده پرت کرده بالا، افتاده رو لباس پسر همسایه و لباسشو کلی سوزونده وقتی شنیدم مخم سوت کشید.اگه خدای نکرده پسره اتیش میگرفت یا تو صورتش می افتاد.خدا خیلی بهمون لطف کرده بود.رفتم از همسایه عذر خواهی کردم خیلی خانوم خوبی بود و اونم لطف کردو گفت مهم نیست خدا رو شکر بخیر گذشته .کلی خجالت کشیدم هم بابت لباس پسرش و هم به خاطر گذشتشون

این یه نمونه از مشکلات دانشجویی افراد متاهل و بچه دار.حالا اون ترم من چقدر عذاب کشیدم بماند.

اینارو گفتم که دوستان عزیزهمکلاسیم قدر اینروزاشونو بدونند.

خیلی طولانی شد ببخشید .

 در اخر از همه ی دوستان عزیزم که تو این مدتی که من نبودم بهم سر زدندو کامنت گذاشتند سپاسگذارم. 

+ نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388 و ساعت 15:8 |

چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته قبل از امتحان پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند.
اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاریخ امتحان اشتباه کرده اند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراین تصمیم گرفتند استاد خود را پیدا کنند وعلت جا ماندن از امتحان را برای او توضیح دهند.
آنها به استاد گفتند:

«ما به شهر دیگری رفته بودیم که در راه برگشت لاستیک خودرومان پنچر شد و از آنجایی که زاپاس نداشتیم تا مدت زمان طولانی نتوانستیم کسی را گیر بیاوریم و از او کمک بگیریم، به همین دلیل دوشنبه دیر وقت به خانه رسیدیم.»
استاد فکری کرد و پذیرفت که آنها روز بعد امتحان بدهند.
چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر یک ورقه امتحانی را داد و از آنها خواست که شروع کنند....

آنها به اولین مسأله نگاه کردند که 5 نمره داشت. سوال خیلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ دادند.

سپس ورقه را برگرداندند تا به سوالی که 95 نمره داشت پاسخ بدهند.

سوال این بود: کدام لاستیک پنچر شده بود؟!

+ نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388 و ساعت 13:20 |
امسال بهترین هدیه ی تولدم  یه کتاب بود تحت عنوان(دا) که امیر واسم گرفت و گفتش این کتاب پر فروشترین کتاب تاریخ ایرانه و اینی که الان دست منه از چاپ ۵۰ و گویا به چاپ ۷۰ هم رسیده !                با ولع تمام شروع به خواندن کتاب کردم اما برعکس همیشه که هر کتابی رو دستم میگیرم تا جایی که زمان دارم میخونم ازش ،این کتابو ۲۰ صفحه بیشتر نمیتونستم بخونم!رسماَ هنگ میکردم.

کتاب خاطرات سیده زهرا حسینی هستش در زمان جنگ خرمشهر. اصلا نمی تونستم درکش کنم.

اخه مگه یه زن چقدر توان داره واسه تحمل مشکلات یا بهتر بگم مصیبت ها؟یا اینکه اصلا چرا این خانوم اینقدر خودشو عذاب میده و تن به کارهایی میده که از عهده ی یه زن خارجه

وچطور مصیبتهایی رو تحمل کرده که حتی خوندنش باعث  میشه که مو بر تن ادم سیخ میشه؟

خلاصه که با هر بار خوندن قسمتهایی از کتاب کلی اشک میریختم بعد افسرده میشدم و کلی اعصابم بهم میریخت در عین حال کششی داشت که به هیچ وجه نمیتونستم از خوندنش منصرف بشم. 

یه سری عکس اخر کتاب داره که با دیدنشون چهره ی خانوم حسینی رو البته مربوط به ۱۸ سالگیشو کاملا تو ذهنم تصور میکردم و میخوندم کتابو،و خیلی دوست داشتم الانشو ببینم و بدونم کسی که تونسته با دستای خودش پدر و برادرشو به خاک بسپاره چه  شخصیتیه؟

چند شب پیش خونه ی مامانم نشسته بودم دیدم مهمون برنامه ی ماه عسل همین خانومه

اشنایی با شخصیتشون برام جالب بود .میگفتش همه فکر می کنند من با توجه به تحمل اون مشکلات دیگه بلد نیستم بخندم در صورتی که من خیلی هم شادم.

راستش فکر میکردم که من چون خیلی احساسی هستم موقع خوندن به هم میریزم ولی اقای علیخانی مجری برنامه هم میگفت :واسه مادرم کتابو خریدم هر شب که میرفتم خونه میدیدم که چشماش پف کرده و اعصابش به هم ریخته است و هر چی میگفتم ادامه نده خوندنشو میگفت نمیتونم.!

خانوم حسینی هم در طول برنامه و مرور خاطراتش همش اشک میریخت.میگفت همه ی این کارارو بخاطر عشق به خرمشهر انجام دادم و موقعی که به خاطر مجروح شدن از خرمشهر میبردنم انگار جسمم رو از روحم جدا میکردند.

ولی در کل از خوندن کتاب خیلی راضیم چون باعث شد به زندگی با دید بازتری نگاه کنم و اینو از امیر عزیزم دارم و همینجام ازش تشکر میکنم 

+ نوشته شده توسط مریم در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388 و ساعت 14:49 |
  دیروز یه ایمیل برام اومد برام جالب بود گفتم بزارم شمام بخونید.

همه ما شنيده ايم كه نوشابه هاى گازدار براى سلامتي زيان آور است، اما تاكنون به استفاده هاى گوناگون آنها يا مزايايشان فكر كرده ايد؟
سايت TOPSGLOBE استفاده هاي گوناگون و بعضاً عجيبي از كوكاكولا را ذكر نموده كه مطالعه آن خالي از لطف نيست.
 - به نوشته اين سايت در بسيارى از ايالت هاى آمريكا، مأمورين پليس راه ، دو گالن كوكاكولا در صندوق عقب ماشينشان دارند تا در صورت تصادف رانندگي، خون را با كمك آن از جاده پاك كنند.
- اين سايت - در كمال تعجب- توصيه مي كند كه براى تميز كردن توالت، يك شيشه كوكاكولا را داخل كاسه توالت بريزيد و يك ساعت صبر كنيد، سپس با آب پر فشار بشوييد. اسيد سيتريك موجود در كوكاكولا لكه ها را از سطوح چيني مي زدايد.
- هم چنين براى برطرف كردن لكه هاى زنگ از سپر آبكُرم كارى شده اتومبيل، سپر را با يك تكه كاغذ ( فويل) آلومينيوم مچاله شده آغشته به كوكاكولا بساييد.
 - مورد ديگر استفاده كوكاكولا در تميز كردن فساد قطب هاى باترى خودرو است. براى اين كار يك قوطي كوكاكولا را روى قطب ها بريزيد تا با قليان كردن ، آن را تميز كند.
- اين سايت همچنين توصيه مي كند براى شل كردن پيچ و مهره هاى زنگ زده ، تكه اى پارچه را كه در كوكاكولا خيس شده است براى چند دقيقه بر روى پيچ و مهره قرار دهيد.
 - به نوشته اين سايت براى پاك كردن چربي از لباس ها، يك قوطي كوكاكولا را داخل ماشين لباسشويي پر از لباس هاى چرب خالي كنيد، پودر لباسشويي اضافه كنيد و ماشين را روى دور عادى روشن كنيد. كوكاكولا به تميز شدن لكه هاى چربي كمك ميکند           
  
كاكولا همچنين بخار آب را از روى شيشه جلوى اتومبيل تميز مي كند. (در مناطق سرد و مرطوب، مثل MIDWEST در شمال آمريكا، گاهي اوقات شيشه جلوى اتومبيل از بيرون بخار مي كند كه با برف پاك كن پاك نمي شود. )
جهت اطلاع شما : ماده مؤثر كوكاكولا اسيد فسفريك با PH برابر 28/0 است. اسيد فسفريك ناخن را در مدت حدود 4 روز حل مي كند. همچنين كلسيم را از استخوان ها مي زدايد و عامل اصلي افزايش روزافزون پوكي استخوان است.
براى حمل محلول كوكاكولا (محلول غليظ شده )، كاميون هاى حامل بايد از علامت هاى ويژه «مواد خطرناك» كه براى حمل مواد به شدت خورنده در نظر گرفته شده استفاده كنند.
 - توزيع كنندگان كوكاكولا بيش از 20 سال است كه از كوكاكولا براى تميز كردن موتور كاميون هاى خود استفاده مي كنند.

منبع: شنيدار

+ نوشته شده توسط مریم در شنبه هفتم شهریور 1388 و ساعت 12:52 |
 

با خودم عهد کرده بودم که تابستون کتاب دایتل رو بخونم دوباره و درس برنامه نویسی رو مرور کنم تا مثل ترم قبل اذیت نشم واسه خوندنش.ولی ماشالا مگه وقت میشه امسال تمام اقوام واشنایان دست بدست هم دادندو برنامه ا ی کاملا فشرده گذاشتند تامنو در انجام ندادن تصمیمم یاری کنند.

حتی اگه این یاری باعث به خرج افتادن خودشون واسه چند وعده شام باشه!

خداییش کسی هم از رفتن به سفرهای زیارتی و دادن ولیمه دریغ نکرد که هر کدوم مراسم بدرقه و استقبالم داشت .

دیگه جوونای دوستان و اقوامم  که ماشالله همه رفتن سر زندگیشون (حتی کسانی که سالها برای گرفتن مجوز از خانواده هاشون منتظر بودند)الهی که خوشبخت بشن.

خودمم که تنبلی رو به اوج رسوندم و تا جایی که میتونستم از اوقات فراغت استفاده کردم و از پای کامپیوتر تکون نخوردم.که صد البته مقصر اینترنت پر سرعت محترم هستند نه بنده!

بهر صورت تا به امروز کار مفیدی که دلالت بر یاد گرفتن حتی یک صفحه از کتاب برنامه نویسی یا ساختمان داده باشد رو انجام ندادم.تازه کلی به استاد گفتم که تابستون بترکون میخوام بخونم.که ایشون هم فرمودند خانوم سلامی قبل از شما افراد زیادی این تصمیمو گرفتند وهیچ کس هم نتوانست امیدوارم شما اولین نفر باشیدکه این کارو میکنید

امّا

گرچه زمان با سرعت نور در گذر است، سعی میکنم از فرصت اندک باقیمانده استفاده کنم و تصمیمم رو بمرحله اجرا بگذارم.

التماس دعا 

پی نوشت:چند تا کامنت خصوصی داشتم که اینجا پاسخشون رو میدم.

امیر جان نوشتن خاطرات گذشته ات منو هم به اون سالها برد.وقتی بچه بودی.

بابای پرهام مرسی که اومدی و مرسی از لطفتون.منتظر اومدن دوباره و نوشتن مطالب زیباتون هستم.همیشه به خونتون سر میزنم شاید پست جدیدی گذاشته باشید.

سمیرای عزیزم شما خیلی به من لطف داری .بله منتظر می مونم تا ادرس جدیدت رو بدی.

 

+ نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه چهارم شهریور 1388 و ساعت 15:13 |
سال ۶۸ سال عقدمون وای خدای من چقدر بچه بودم.

سال ۶۹ دلم برای مدرسه تنگ شده بود

سال۷۰ تولد رضوان عزیزم،شمال به یاد ماندنی

سال۷۱ دنبال این بودم کتاب بگیرم وادامه تحصیل بدم که متاسفانه با وجود دخترم موفق نشدم.  

سال۷۲ مسافرت مشهد دسته جمعی با خواهر برادرا وبابا مامان

سال۷۳ نقل مکان از خونه ی پدری شوهرم و اغاز مستاجری

سال۷۴ بستری شدم بیمارستان بخاطر سرما خوردگی قلبم  

سال ۷۵ خوب بود

سال۷۶ تولد علی عزیزم                                                                                                                                                                     سال ۷۷ بزرگترین ارزوم براورده شد و لطف خدا شامل حالمون شد

سال۷۸ بانک سجادیه پولی رو که گذاشته بودیم وام بگیریم بالا کشید و یه ابم روش! 

سال۷۹ سخت بود ساختن خونه که ۲ سال طول کشید.

سال۸۰  چیزی یادم نمیاد

سال ۸۱اومدیم خونه ی خودمون وفوت مادر شوهرم .با اینکه سخت بود ولی همین که به ارزوش رسید و خونه ی مارو دید،راضیم.

سال ۸۲ سالی سرشار از موفقیت بود برامون

سال۸۳ مکه رفتیم این سفر دستاوردهای خوبی داشت.

سال۸۴ شروع به ادامه ی تحصیل اول دبیرستان.

سال ۸۵ سفر اهواز

سال ۸۶ عروسی خواهر کوچیکه.

سال  ۸۷  ورود به دانشگاه

سال ۸۸ همه چیز خوب بود تا حالا خدارو شکر مخصوصا سفر نوروزی به یزد

منم از دوستان خوبم میخوام خاطراتشونو بنویسند.               

 

+ نوشته شده توسط مریم در جمعه بیست و سوم مرداد 1388 و ساعت 10:21 |


Powered By
BLOGFA.COM


http://weblogebartar.mihanblog.com